هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
47
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
مادر پيامبر تا آن تاريخ زنده مىماند به چهل سالگى نرسيده بود در حالى كه خديجه اين سن را پشت سر گذارده و تا آن زمان دو بار ازدواج كرده بود ؛ با اين خيالهاى - هيجانانگيز و نگرانيها ، كلنجار مىرفت كه نفيسه دختر منبه يكى از دوستانش ، به ديدنش آمد و او بيهوده كوشيد تا خود را به حالت عادى بازگرداند ؛ نگرانى و اضطراب درونيش ، بر تازه وارد پوشيده نماند و تا آنگاه كه پرده از درونش با وى نگشود رهايش نكرد ؛ « نفيسه » نسبت به اين موضوع اميدوارش كرد و قول داد كه در مورد ازدواج با محمد - اين آرزوى رؤيايىاش - از هر تلاش و كوششى دريغ نورزد و تمام هوش و درايت خويش را به كار گيرد . بنابراين به نزد او رفت . با خود خلوت كرده بود سخن را با اين پرسش آغاز كرد كه چرا تا كنون كه سنش از بيست تجاوز كرده و نياز مبرم به همسرى دارد كه در كنارش آرام گيرد و دنيايش را سرشار شادى و انس گرداند ، اقدام به ازدواج نكرده است ؟ محمد ( ص ) پاسخى به او نداد . مشكلات ازدواج ، يتيمى و فقر در ذهنش به رژه آمدند . او همچنان ساكت در انديشه بود ولى نفيسه براى بار ديگر پرسش خود را تكرار كرد تا پاسخى ازو گيرد و بالاخره با پافشارى و شيوهء خاصى ، وى را وادار به سخن كرد . محمد ( ص ) لبخندى به لب آورده گفت : به خدا هيچ پولى در دست ندارم تا با آن اقدام به ازدواج كنم ؛ در اينجا بود كه نفيسه ، راهى و روزنهاى براى ورود به اصل مطلب يافت و در پاسخش گفت : اگر زيبايى و شرف و ثروت و كاردانى ، يك جا گرد آمده باشد بازهم مخالفت مىكنى ؟ اين خديجه است كه بر تمام زنان قريش و مكه برترى دارد . محمد ( ص ) اين پيشنهاد را با خشنودى تلقى كرد و با عمويش ابو طالب ، در ميان گذاشت ، اين يك لبخندى شوقآميز بر چهره آورد و گل از گلش شكفت و نسبت به سرنوشت برادرزادهاش كه بيش از فرزند برايش عزيز بود ، اطمينان حاصل كرد ؛ در فاصله زمانى كوتاهى ، همه چيز ميان آنها حل و فصل شد . به همراهى عموهايش ابو طالب و حمزه ، به خانه وى رفت براى ازدواجى كه مشيت خداوندى در نظر گرفته بود تا به محمد در اداى رسالتى كه طى سالهاى اندك بعدى بر دوش مىگيرد يارى رساند ، همه چيز آماده و مهيا بود . طبق ادعاى بيشتر مورخين و سيرهنويسان ، پس از سخنان كوتاهى كه ابو طالب به رسم متداول در مجلس عقد به زبان آورد ازدواج انجام پذيرفت . علاوه بر اين روايت